خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی پیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان
زبین این همه خرهای خوشگل یکی کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟ به عقد این خر خوش تیپ در آیی؟
یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم بهر گل چیدین برفته
برای بار سوم خر بپرسید خر خانم سرش یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی
آیا تاکنون با خود عهد بسته اید که من بعد در انتخاب شریک رابطه خود بیشتر دقت کنید؟ اما آیا قادر خواهید بود بدون یک فرمول منطقی به خواسته خود دست یابید؟
فرمول دوستیابی شما را یاری میدهد تا الگوی روابط ناموفق پیشین خود را شناسایی کرده و آنها را تغییر دهید. همچنین نیازها و شرایط مقتضی روابط آینده را برای شما ترسیم میسازد.
خانم و یا آقای دلخواه =F + P + CS = R + N
F= فاکتور شکست = دلایل شکست روابط پیشین.
P= دلایل شما برای عدم انتخاب مجدد شریک پیشین خود.
CS= تغییر در خود = تغییراتی که شما در خود ایجاد خواهید کرد چنانچه به گذشته بازگشته و مجددا انتخاب کنید.
R= احتیاجات = خواسته هاییکه در رابطه شما باید برآورده گردند. این شرایط و خواسته ها می باید مشخص و ثابت باشند. احتیاجات مواردی است که همواره در رابطه شما باید برآورده گردند وگر نه موجب ناخشنودی و شکست در رابطه شما میگردند.
N= نیازها = نیازها خوسته هایی است که شما تمایل دارید در رابطه برآورده گردند اما در صورت عدم برآورده شدن در 100% موارد، موجب شکست و مشکل خاص در رابطه شما نمیگردند.
فرمول میزان شکست در ازدواج (طنز آمیز):
میزان شکست = (صداقت، علاقه و عشق - نفرت، حسادت و خیانت) + (میزان سهم خانم از ثروت شوهر - میزان ثروت شوهر) + (میزان و کیفیت روابط جنسی - میزان مشاجرات)
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدند و به قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف از قلب خود پرداخت و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديد ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعاميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند.پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه":من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه":بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز یه شعر گذاشتم ,امیدوارم خوشتون بیاد...
برگ آخرین سرنوشت
سرنوشت چیست؟
آنکه سرنوشت را نوشت کیست؟
من که فکر می کنم
برگ های ابتدای سرنوشت من
از بقیه خواندنی تر است
هول هولکی شمردن شکوفه های باغ
در بهار
یک,دو,سه,...چهار
پنج وشش
و هفت...
ناگهان
از میان شاخه ها کودکی پرنده ای شد و پرید.
کاشکی برگ های آخرین سرنوشت
مثل صفحه های کودکی شود.
کاش
برگ آخرین سرنوشت من
با پرنده ها یکی شود.
تاجری در زمان سلف به اتفاق عیال و اولادش که با وسائل تجاری بود سفر دریا کرد که ناگهان وسط دریا موجهای مهیب کشتی را شکست و آب همه را غرق کرد . تنها زن تاجر به تخته ای چسبیده بود و موجهای آب او را به جزیره ای انداخت ، زن در این جزیره تنها می گشت و از درخت میوه سد جوع می کرد . وضع لباسش هم معلوم بود لباس ندارد همه پاره شده و از بین رفته بود
در همان حال جوان دزدی از دور زن عریان و صاحب جمالی را می بیند ، اول وحشت می کند ، می گوید شاید از طائفه جن باشد ، نزدیک می شود ، از او میپرسد : از جن هستی یا انس ؟ می گوید : انسانم . جوان باز میپرسد : از کجا آمده ای؟
زن : کشتی ما غرق شد و بستگانم غرق شدند ، من به تخته ای چسبیدم و خدا مرا نجات داد . جوان دزد معطلش نکرد زن بیچاره را زمین انداخت و آماده کار حرام شد . یک مرتبه زن لرزید ، لرزشی که آن دزد را نیز تکان داد
گفت : چه شده چه بر سرت آمده ؟ این ارتعاش و سوز و گداز و آتش خوف در دزد اثر گذاشت . آتشی که از خوف خدا برخیزد، خلاصه زن گفت : ترس از خدا ، من در تمام طول عمرم چنین گناهی مرتکب نشده ام
خوف چه میکند که در جوان دزد اثر مثبت گذاشت ! به زن گفت : من سزاوارترم که بترسم ، تو که تقصیری نداری ، تقصیر از من است . من باید اینطور بترسم و بلرزم
زن را رها کرد و رفت . ترک گناه کرد و از گذشته ها توبه نمود . همینطور در اثنای راه که ناراحت بود ، خواست به سوی آبادی خود برود که عابدی به او برخورد کرد و با هم همراه شدند
چون هوا گرم و آفتاب تابان بود عابد مستجاب الدعوه رو به جوان کرد و گفت : می بینی که از آفتاب ناراحتیم بیا دعا کنیم تا خدا سایه بانی برای ما بفرستد ، جوان سر به زیر انداخت و گفت : من فرد گنهکاری هستم که دعایم به جائی نمی رسد
عابد گفت : با هم دعا کنیم پاسخ داد من آبروئی ندارم ، در آخر کار گفت : من دعا می کنم و تو آمین بگو. اینجا امیدی در دلش پیدا شد و پس از دعای عابد با شرمساری آمین گفت که ناگهان ابری پیدا شد و بر سرشان سایه افکند . همینطور که می رفتند بر سر دوراهی رسیدند که راهشان دو تا می شد ، از هم خداحافظی کردند
عابد دید ابر همراه جوان رفت ، عجیب است معلوم شد ابر برای او بوده ، دوید دنبالش گفت : مگر نگفتی من گنهکارم ؟! گفت : آری من عبادتی ندارم و گنهکارم . عابد گفت : از این ابر معلوم است که برای تو آمده و این به برکت توست
جوان جریان خودش را ذکر کرد ، دانسته شد که همان ترک گناه و شرمساری و توبه از روی صدق بوده که قیمت داشته و او را مورد لطف و رحمت خداوند قرار داده است
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و…
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
![]()
![]()
![]()
عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نميشود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است
man emrooz ye sher gozashtam.
az sohrab sepehri.
albate ba horoof latin
age khastin migam agha es'hagh iroonish kone.
moteasefam.
vali bekhoonidesh
nazar yadetoon nare...
edame matlab
ادامه مطلب